تبليغاتX
القصه

القصه

قصه و قصه و قصه

××××

سلام علیکمHello

گفتم دیگه آپ نمیکنم. . .ولی دلم واستون سوختیده شد گفتم گناه دارین ازدوری من دق کنین واینا . . . بیام یه آپی بکنم.

دیگه موغع امتحاناس عمرا آپ کنم بیخودی ام اسرار نکنین فک کردین الکیه؟ با این زبون خوشگلم هی بیام ازینا واستون تعریف کنم شمام بیاین بخونین نضر نزارین برین؟؟؟؟؟؟؟؟؟. . .

مهندس آینده باید (مصله!مسله!مثله!)خَ َ َ َ َ َ َ .... درس بخونه به کوریه چشم بحظیا میخوام مهندس بشم . . .

پ.ن: با هاشم وهشمت آشتی کردم....با خلالی جون آشتی ام....کاظم هنوزدرحال منت کشیه....با سجاد و چاقالو هنوز قهرم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ××شمسی جون××  | 

خدافظی

اصلا من دیگه با همه قهرم

دیگه آپ نمیکنم دیگه نت نمیام دیگه ...... هیچکار نمیکنم

با چاقالو قهرم با خلال دندون قهرم با هشمت و هاشم وکاظمم قهرم با سجاد قهرم    اثلا با خودمم قهرم...... دیوونه شدم......

دیگه هیچ کسی رو دوست ندارررررررررررررم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ××شمسی جون××  | 

یه روز بعد از ظهر . . .

امروز خنده دار ترین روز زندگیم بود . . . اینقده خندیدم که یه عالمه دل درد شدم

2 ، 3 روزه یه ناظم جدید واسمون اومده خیلی گیر میده به کلاس ما....

من و هشمت و هاشم وکاظمم اسکلش کردییییییییییییییییم هی تو سالن صداش میکردیم Helloغایم میشدیم اونم دنبال صدا می گشت ..... سوژه مون شده بودتو کلاس که انقده خندیدیم نزدیک بود دبیره پرتمون کنه بیرون

تازه بعد از ظهر از ساعت 3 تا 8.30 کلاس داشتیم دیگه ساعت 5 طاقت نیاوردیم گفتیم بریم یه چیزی بخوریم....

کلی کیف بچه هارو گشتیم دریغ از یه تیکه نون آخر رسیدیم به کیف هشمت هوووووورررررررااااا

حلوا آورده بووووود همرو خودم خوردم(نوش جووووونم، عاشخ خودمم)

دیدم هاشم گشنه ی بیچاره رفتیم واسش غذا بخریم:

تو اون مقازه هه (مغازه؟مقاظه؟مقاضه؟مغاذه؟)حالا هرچی!!! از دست هاشم یه سکه پنجاه تومنی افتاد رو زمین

(اُه...اُه...اُه....من پول دیدم)القصه...جفتمون همزمان خم شدیم سکه رو برداریم که کله ی کدوییه هاشم محکم خورد به سر خوشگل من .... من که همونجا مات و مبهوت واسه چند دقیقه نشسته بودم بعد که به خودم اومدم هاشم که تو مقازه؟ مغازه؟مغاظه؟مقاضه؟مغاذه؟همون....نبودش،فروشندهه رفته بود پشت یخچالش دلشو گرفته بود،دلش درد می کرده حتما یه آقاهه هم تو مقازه؟مغاضه؟مقاظه؟مغاذه؟ای بابا....بود مثلا داشت خودشو به اون راه میزد که نخنده منم بلند شدم رفتم بیرون تا پامو از در همون مقاظه گذاشتم بیرون شروع کرد به خندیدن (هار هار میخندید).. .. تازه اومدم بیرون هاشم بیرون داشت میخندید منم قهر کردم رفتم سر کلاس..... اصلا به من چه منکه غذامو خورده بودم......هاشم انقده خندیده بود که سیر شد....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ××شمسی جون××  | 

سلاااااااااااااااااااام

جاتان خالی امروز رفتم مدلسه(همون مدرسه)Happy Danceیه عالمه غایب داشتیم فضا زیاد بود کلی شولوغیدیم

هشمت و هاشم نهومده بودن که . . . باهم رفتن مسافرت خوشششششششش به حالشون ما که نرفتیم،کاظم اومده بود.

انقده دحواش کردم منو نبرده مسافرت........

بعدش دیگه بگم بگم بگم مامان بابام اومده بودن فخط سوغاتیارو یادشون رفته بود بیارن.

کبری مونم هنوز از شیراز برنگشته بود....دلم واسش تنگیده.نکنه دیگه نیادش؟؟؟

کاظمم واسه خودش یه عالمه چیزای رنگی رنگی خریده بود....هیچیشو به من نداد منم قهر کردم باهاش... عمرا آشتی کنم خب اینقده منت نکشین ...خب روش فک میکنم....

دوستون داررررررررررررررررررررررررم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ××شمسی جون××  | 

بقیه داستان. . . . . . . . . .

بزارین بگم واستون....مامان نصرت گفت فقط هاشم و شمسی بچه های واقعیمن به عبارت دیگر یحنی هشمت و کاظم بچه های سرراهی ان و کبری رو هم از تو جوب پیدا کردن...فک کنم واسه همینه اینقده وحشیه...

خب همرو میزنه،یه عالمه منو می زد می گفت بچه آخری باید کتک بخوری،،،،یه بارم منو زد دماخم خونی شد خون اومد مامانم زدش.

حالا الباقیش...این آقا هاشم(داداش بنده)بعد ازینکه این حرفارو شنید اول خودشو زد به ناراحتی(ولی من که میدونم همش ازالکی بود)For Youبعدش از خدا خواسته و با کلی شور وشعف وخوشحالی Happy Danceو ازینا و ازونا رفت با این دختره هشمت ازدوباج کرد... دنیا رو میبینی؟؟؟؟؟؟؟

4 روز بعد از این ماجرا که آقا کاظم از غم درومده بود،اومد به من گفتش که خوشحاله داداش من نیست(آخی...نیگا آقا کاظم چه باکلاسه خوشگل خوشگل حرف میزنه)منم می خواستم دحواش کنم ولی بعدش گفت زنم میشی؟؟؟In Loveمنم گفتم هااااااااااااااا....اونم گفت پس عاشختم Heart Smileبیا عروس شیم با هم...بعدم که با هم عروس شدیم دیگه....made by Laie

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ××شمسی جون××  | 

آشنایی . . .

 

                                    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سلام چطوری؟خودت چطوری؟کاظم چطوره؟منم چطورم !

شانزلیزه یحنی چی؟حالا هرچی هست . . . من و کاظم اونجا آشنا شدیم خوب؟

شمسی جون که من باشم Queenداشتم قدم میزدم که دل غافل،چشم کاظم آقا به من افتاد

 و 1دل نه یه عالمه دل عاشقم شد.

بعد هی اومد دنبالم (مثل جوجه ها اه...اه...اه)هی دنبالم اومد هی دنبالم اومد هی دنبالم اومد

 هی اومد و اومد و اومد تا خسته شد و برگشت ااااااااااااااااااااااا دروغ گفتم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ××شمسی جون××  | 

بر ملا شدن یک راز بزرگ خاندان طی کشیان گورجه ای. . .

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

یه روز مامان بابام (یحنی آقا یاورو نصرت خانوم) با هم ازدواج کردن 5تا بچه دار شدن ،خوب دوست دارم اینجوری حرف بزنم.

به ترتیب:1)کاظم جون 2)کبری وحشی 3)هاشم جی اف۴)هشمت بلندگو(رقاصم هست) 5)ته تاقاری جونشون شمسی(بچه شیطون جهنمی دم فلشی چنگال به دست)

چشمت روز بد نبینه یه روز مامان و بابام با هاشم دعواشون شد و در آنجا بود که حقیقت بر ملا شد که آقا یاور ونصرت خانوم فقط 2تا بچه آوردن...اگه گفتین اون 2 تا کودومن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا یه دیزی بزنین تو رگ تا بقیه داستانو بگم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ××شمسی جون××  | 

عرض ادب . . .

سیلام

خسته نباشم

خوش اومدم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ××شمسی جون××  |